تبليغاتX
*شعر سكوت من براي با تو بودن*

*شعر سكوت من براي با تو بودن*

*******حرف دلم اینه نگو چرا*******

دوست داری بگم میخواهم هر روز صبح با صدات بیدار شم بعد بگم با ساعتم بودم ؟ دوست داری بگم چرا رفتی بعد بفهمی با برق بودم ؟ دوست داری بگم هر جا باشی پیدات میکنم بعد بفهمی با دسته کلیدم بودم ؟ دوست داری بگم دوست دارم بعد فکر کنی ... نه دیگه – این دفعه با خودت بودم

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:8 توسط خودم| |

شب را دوست دارم! چون دیگر رهگذری از کوچه پس کو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی مرا ببیند . چون انتها را نمی بینم .تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند شب را دوست دارم : چرا که اولین بار تو را در شب یافتم از شب می ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ی تمام عشق های دروغین با آفتاب قهرم چرا شبها به دیدارم نمی آید؟

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:1 توسط خودم| |

آسمون منو تو یه مدته سیاه شده گفتن دوست دارم کم شده کیمیا شده اون غروری که گذاشته بودیمش یه جای دنج اومده باز توی قلب من وتو خدا شده اون حسادت هایی که اول طعم عاشقی رو داشت حالا انگار ارزشش قد یه ادعا شده اون دسا که داده بودیم توی رویامون به هم تقصیر کیه نمی دونم ولی رها شده ما قرار نبود مثل بقیه زندگی کنیم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضریحاش طلایی بود طلا ها ریخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما که با هم بد نبودیم ما چه تقصیری داری

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:54 توسط خودم| |

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم

***********

می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.

***********

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود با
خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو
را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم

************

ه حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید !
به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!
قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:52 توسط خودم| |

 

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:40 توسط خودم| |

 

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 20:26 توسط خودم| |

به یاد مادر مهربانم که در بین ما نیست

غربت چشمان تو شعر سکوتي خسته بود

ساز لبهايت هميشه بوسه اي آهسته بود


خويش را گم كردي و پيدا شدي در نام من

ريختي از هرچه شيرين داشتي در کام من


تلخها، غمها ، تمام رنجها مال تو بود

ناز من _ پرادعا_ از خواستنها مي سرود


باغ مينو را به زير پاي تو کم داده اند

اينهمه از عشق من بر جان تو غم داده اند


بي گمان حوري وشان را اين چنين ايثار نيست

با فداکاريت کس را قدرت پيکار نيست


تا براي مهر تو اندازه اي پيدا کنم

بايد اين دل را ز عشق مادري شيدا كنم


من که روياهاي تو قربانيِ نامم شدند

گريه هايي که بهاي خنده هايم مي شدند


چشمهايي که نخوابيدند و لالايي شدند

ناز دستاني که مرگ شعر تنهايي شدند


با کدامين شعر خود تعريفي از مادر کنم ؟

شاعرم؟ من خويش را بيهوده باور مي کنم !


بي گمان بايد تمام دفترم را پُرکنم

شايد آنگه واژه اي را لايق و در خور کنم !

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 20:19 توسط خودم| |

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 20:14 توسط خودم| |

طلسمم کرده ای آری شبیه آدمک برفي
پراز فریاد تکراری شبیه آدمک برفي
مراازنو تراشیدی ز جنس سرد برف و بعد
نمودی پرده برداری شبیه آدمک برفي
سرش ازمن تنش ازمن نگاه برفي اش از تو
میان چار دیواری شبیه آدمک برفي
وجودم برف باریدو زمستان حضورم را
نگفتی دوستم داری شبیه آدمک برفي
وطفلی کودک قلبم زکامی سخت میگیرد
تو از گرمای بیزاری شبیه آدمک برفي
دلم تنهاست مثل تو دلم اینجاست مثل تو
ودراین آخر کاری شبیه آدمک برفي ...
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 17:50 توسط خودم| |

گمان می کنم .. خدا یک صندوق پستی داشته باشد ..

 پر از نامه .. انگار  دانه دانه ی روزها که می گذرد ، هر   روز هزارها نامه به همان یکدانه صندوق پستی فرستاده می شود .. می گویم هزار تا .. چون دوست ندارم بگویم میلیارد تا .. چون غصه ام  می شود .. انگار مطمئن می شوم که میان آن میلیاردتا .. نامه ی من اصلا به چشم نمی آید .. همیشه همینطور بوده ام . از رقم های  درشت غصه ام می شود ..

خدا انگار بدجوری سرش شلوغ است .. هی می خواند هی جواب ها را می نویسد و به تحویل دارش می دهد ..

وقت سر خاراندن هم ندارد ..

میان این همه شلوغی ، بعضی ها هی نامه هایشان را دوباره و دوباره می نویسند ..

آنوقت هی همه ی نامه ها بیشتر روی مال من تلمبار می شود ..

خدا کی به نامه های قبلی  می رسد .. نمی دانم ..

فقط این را می دانم که من نامه ام را دوباره نمی نویسم ..

موسی به بنی اسرائیل گفته بود : پروردگار من .. نه خطا می کند و نه فراموش ...........

می دانم .. عاقبت یک روز خدا ، از همان بالا ، نور سرخ آفتاب را کنار می زند و فکر می کند : یکبار هم  نامه ها را از اول به آخر بخوانم .. !! ؟

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 17:40 توسط خودم| |

روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم
گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …
نمیبخشم تو را …
دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت
نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا
مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 19:58 توسط خودم| |

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 19:52 توسط خودم| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:11 توسط خودم| |

تـداوم عشـق و دوستـی...

راز اول : يکديگر را مثل هم دوست نداشته باشيد .

راز دوم : حداقل روزي يکبار جمله معجزه آساي دوستت دارم را به او بگوييد .

راز سوم : با هم بودنتان را به خاطره تبديل کنيد .

راز چهارم : هرگز فراموش نکنيد که ساده ترين چيزها در زندگي ممکن است با ارزش ترين چيزها باشد .

راز پنجم : مي توانيد تنها با 1000 تومان شبي را در کنار هم بگذرانيد در حاليکه ارزش آن بيش از 100 هزار

تومان باشد .

راز ششم : هرگز درباره يکديگر قضاوت نکرده يا از هم انتقاد نکنيد .

راز هفتم : به يکديگر احترام گذاشته و مدافع و طرفدار هم باشيد .

راز هشتم : هنگام غم و شادي در کنار هم باشيد .

راز نهم : محل مناسبي را پيدا کنيد و ماهي يک بار باهم به آن محل برويد و با يکديگر خلوت کنيد .

راز دهم : هميشه از او بپرسيد که روزش را چگونه گذرانده و البته به حرفهايش هم گوش بدهيد !

راز دهم : حتما با يکديگر زير باران قدم بزنيد و صداي ترنم باران را با تمام وجود بشنويد .

راز يازدهم : در گوش يکديگر حرفهاي دلنشين زمزمه کنيد و با هم صادق باشيد .

راز دوازدهم : دروني ترين رازهايتان را براي يکديگر فاش کنيد. (البته نه همه آن ها را !)

راز سيزدهم : اجازه ندهيد که اشتباهات کوچک به اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير تبديل شوند .

راز چهاردهم : زيباترين کلمات را براي صدا کردن يکديگر به کار ببريد .

و آخرين راز اينکه ؛ گاهي اوقات با يکديگر مثل دوران کودکي بازي کنيد و هرگز ، هرگز اجازه ندهيد زندگي شما

هيجان خود را از دست بدهد .

دوستان همراهم ؛ اگر به رغم مسايلي که با آن دست به گريبان هستيد ، حداقل به نيمي از اين نکته ها

عمل کنيد ، بي شک در تداوم بخشيدن به زندگي مشترکتان موفق خواهيد شد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:9 توسط خودم| |

در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند اين فکر را پسنديد∙

تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي

قبله من  
چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صميمي،
تو در من آميختي.
باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادي.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايي
که به آسمان پر استجابت چشمانت آويخته شد.
اصلا بيا و تو بگو...
تو بگو کدامين سو قبله ي من است!؟


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:55 توسط خودم| |

دوباره پشت پنجره...
هجوم بغض حنجره...

دوباره نامه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

برای تو نوشته ام...
و با غمی سرشته ام...

جواب نامه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

و اشک بیصدای من...
و عشق تو به پای من...

نگاه من ، نگاه تو...
تروخدا...برو ! برو !

و شاخه های زرد غم...
کنار من به پیچ و خم...

هوای بوسه های تو...
تروخدا...برو ! برو !

ستاره های آرزو...
دوباره گرم گفتگو...

صدای من ، صدای تو...
تروخدا...برو ! برو !

دوباره بوی نسترن...
و ساعت حزین من...

و دست آشنای تو...
تروخدا...برو ! برو !

و پیچک شکسته ام...
و سایه های خسته ام...

سکوت من ، سکوت تو...
تروخدا...برو ! برو !

و آسمان ِ راز من...
و آخرین نیاز من ...

دوباره ردّ پای تو...
تروخدا...برو ! برو !

به اشک من نظر نکن...
نگاه ِ پشت سر نکن...

که مُردم از فراق تو...
تروخدا...برو ! برو !

دوباره نه ! به من نگو!
از این مسیر روبه رو ...

دیر نشده برای تو...
تروخدا...برو ! برو !
...


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:50 توسط خودم| |

یک گره در پای من از عشق تو
یک گره بر قلب من از هجر تو

این گره ها را تو بخشیدی به من
تو مرا انداختی در این گره

باید از دولتسرای عشق تو
واکنم این بندهای پرگره

یا بپرسم از تو ای گم گشته ام
هیچ می دانی که ماندم در گره

کاش کور می شد دوچشمم آن دمی
که نگاهت روی آن می خورد گره


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:49 توسط خودم| |

ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد

ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند

ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند

ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد

ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش...
فریاد نمی زدی که برگرد...


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:48 توسط خودم| |

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:23 توسط خودم| |

باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود و شعله‌های سرکش این میل جانم را

 می‌سوزاند. زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم: ای کاش کنارم بودی دلارام من، زیر این باران

دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای

 عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید... آری رها... رها

 از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و

محدوده... تو نیز عاشق‌تر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده‌ام

 تا بوسه‌ بارانت کند...

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:16 توسط خودم| |

Design By : Night Melody