مدتها گذشت و به پاي هم نشستيم
فکر ميکردم اين هر دوي ماييم که عاشق هستيم
فکر ميکردم هر دوي ماييم که به انتظار هم نشستيم
اما تو که آرامش را از من گرفته اي ، در اين لحظه ها بدجور حال مرا
گرفته اي
من که جز آرامش چيزي را از تو نخواسته ام ،
اما تو عادت کرده اي اشکم را در بياوري ،
عادت کرده اي به شکستن قلبم ،
عادت کرده اي که عذاب دهي مرا و آزار دهي اين دل عاشق مرا ...
هنوز باور نداري که چقدر برايم با ارزشي
هنوز باور نداري عشق مرا ، باور نداري بي قراري هاي اين دل عاشق
مرا
گفتي عاشق مني ، من که نميبينم هيچ عشقي از تو
گفتي خيلي دوستم داري ، من که نميبينم هيچ مهر و محبتي از تو
ميگويي هميشه به ياد مني ، من که هنوز قلبم تنهاي تنها است
ميگويي هميشه در کنار مني ، من که هنوز چشمهايم از انتظار گريان
است
عشق من در قلبت مثل يک روح سرگردان است ،
من که هنوز باور نکرده ام عشق تو را ، زندگي برايم يک باتلاق بي
انتها است
هر چه بيشتر با تو ميمانم ، بيشتر در باتلاق تنهايي فرو ميروم
میخواهم حس کنم مهر و محبتهايت را ، ميخواهم بشنوم درد دلهايت را
تا در اوج عاشقي ديگر احساس تنهايي نکنم
در اوج عاشقي با يک دل تنها ترک دنيا نکنم
روزي ما هر دو با هم عهد بستيم ، که به پاي هم مينشينم
و تا آخرش با هم يکرنگ هستيم ،
حالا تو هزار رنگي و من يک رنگ هستم ،
ديگر بايد به چه زباني بگويم عاشقت هستم