تـــــــــــــــــــــــــــــو

تو را ز شب هنگامی ادراک
مرا ز تجلای یک بار دیدن تو
تو را ز یک بار مرا رها کردن
مرا همه عمر منتظر ماندن
شب می آید سکوت همه را فرا می گیرد
سکوت جان من همه جا فریاد می زند
برگ سبز تن من زردی را از حفس است
لطیفی تن تو به هزار بار سبز تر از من
چگونه رفته ای که از خیالم نمی روی
کوها خسته اند از نگاه کردن من به آنها
ماه فریاد می زند تو را دگر نمی بینم در روی او
دستهایم دلتنگی می کنند برای گرمی تن تو
رفتنت یک روز بود انتظار در چشم من مانده
مرا این گونه عاشق تو بودن
تو را چگونه معشوقی برای من بودن
من از روی عشق خجالت می کشم
که صورتک او را دزدیدم هیچ نگفتم به او
اما عشق می ماند امروز به یادگار تن تو
افسوس که فردا نیستم عشق می ماند هر روز
اسم تو را ز دیوار خانه نوشته ام
زیباترین رنگ را از تن خیش گرفتم اسم تو را نوشتم

من که تسبیح نبودم

من که تسبیح نبودم , تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود , خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی
قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن , رشته ی ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم , تو چرا چرخاندی؟

 

تنهایی یعنی....

کــــــــــــاش منم مخــــــــاطب خاص داشتم ....
کــــــــــــاش منم مخــــــــاطب خاص کسی بودم ...
تنهایی یعنی این...


وحشت عشق

وحشت از عشق که نه ............

ترس من از فاصله هاست !!!

وحشت از غصه که نه................

ترس من خاتمه هاست !!!

ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست ..................

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست !!!

کوله باری ست پراز هیچ که برشانه ی ماست ..............

گله از دست کسی نیست......................

مقصر دل دیوانه ی ماست !!!

تنهایی

هر نفس تنهایی...

کاش آنروز هیچوقت دلم نمیلرزید...کاش هیچوقت به آن چشمان سیاه و پر جذبه نگاه نکرده بودم...کاش به دیدنت عادت نکرده بودم...کاش نبودم.
عشق را صادقانه باور دارم.چون هزاران دلیل برای رفتن دارم.اما دنبال یک دلیل برای ماندن میگردم.شاید لحظه ای بیشتر در کنارت باشم...

نظرت چیه

تقدیم شمـــــــــا

اینم تقدیم به دوستانی که به وبلاگ من سر میزنن

گریه کن

گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروبه مرهم این راه دوره
سر بده آواز هق‎هق خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه قشنگه
بزا پروانه احساس دلتو بغل بگیره
بغض کهنه‎رو رها کن تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی دل به غصه‎ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروبه مرهم این راه دوره
سر بده آواز هق‎هق خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه قشنگه
قشنگه
قشنگه

بیخیال

برو خیالت نباشه رفیق نیمه راه من 

 اگر چه این بغض غریب نشسته تو نگاه من

برو به خواسته هات برس فکر دل منو نکن

برای ناله های دل  . . . فکر شنیدنو نکن

الهی نازنین من . . .

بری به خواستت برسی

نفرین نمیکنم تورو پیش خدای بی کسی

به فکر این دلم نباش

خیال نکن دربه دره

که یه جوری بعد تو هم عمر منم میگذره

مثل تو عشقو ساده . . . منم فراموش میکنم

شعله این عشقو منم مثل  تو خاموش میکنم

خدا میدونه دردمو . . . تو که غریبه ای بهام

نمیدونم چکار کنم با اشک روی گونه هام

میخوام بازم حرف بزنم

اما . . .

برو خیالت نباشه حال تلافی ندارم

میخوام باهات حرف بزنم

فرصت کافی ندارم

برو خیالت نباشه حال تلافی ندارم

عشق و دیوانگی

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

 

جغرافیای مردان

آقایان درسن١٤تا١٧سال مانند کشور کره شمالی هستند كه قدرتی ندارند ولی ادعای قدرت و سرکشی می‌کنند.

در سن١٨ تا ١٩سالگى،مثل هندوستان هستندكه برای زندگی کردن ٤ راه پیش روی خود می‌بینند. یاکنکور یا سربازی، به عبارت بهتر (آشخوری) یابیشتر مواقع عاشق میشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یاپایان زندگی و مرگ.

در سن ٢٠تا٢٧سالگى، مانندکاناداهستندكه بسیارخون گرم ومهربان اوج جوانی،زیباودلربا، برای هردختری خیلی زودویزای پذیرش صادرمی‌کنند.دراین دوران درتمام مدت ازطرف جنس مخالف زیرنظرهستن وبرایشان دامهای زیادی گسترانده شده است.

بین سن٢٧تا٣٢سالگى،مانندترکیه هستندكه بدین معناکه دردام گرفتارشده‌اندوفقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشدگوش می‌دهند.پرازعشق.

درسن٣٢تا٤٠سالگى،مثل ژاپن هستندكه کاملا"کاری شده‌اند.آینده روشن رادرفعالیت شبانه
روزی می‌بینند.


بین٤٠تا٥٠سالگى،مانندروسیه هستندكه بسیارپهناور،آرام وبسیارقدرتمنددرجامعه وبه عنوان راهنماوحلال مشکلات.

درسن٥٠تا٦٥سالگى،مانندکشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق هستندكه بایک گذشته درخشان وبدون آینده.

بعداز٦٥سالگى،شبیه عربستان هستندكه همگان فقط به خاطرمال وثروت به آنهااحترام می‌گذارند