پرواز

بزرگترین گناه زندگی این است که بالهایت را برای پروازنگشائی و همواره بر روی زمین بخزی.

 

هیچگاه کوری را ، به خاطر آرامش تحمل نکن .

 

کشتی ها در بندرگاه در امانند اما کشتی برای این کار ساخته نشده .

 

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید هر چند راه او سخت و ناهموار باشد .

 

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک        چو در تو درد نبیند که را دوا کند 

 

‍ندگي مثل...

راي بعضيا زندگي مثله زيتونه !

ظاهري كوچيك اما پر خاصيت ٬ وقتي اونو گاز ميزني اول تلخي حس ميكني...

اما پشت اين تلخي فوايد زيادي بدست مياري .

براي بعضياي ديگه زندگي مثله شكلات مغز داره !

شیرینه شیرین !

هرچی شکلاتو میخوری کوچک و کوچکتر میشه ٬ ولی از شیرینیش کم نمیشه .

وقتی به اون مغز وسط شکلات که در واقع آخرشه میرسی ٬ تازه لذت خوردنش کامل میشه !

بیاید زندگی ما هم مثل این شکلات مغزدار باشه...

هرچه از عمرمون میگذره از شیرینیش کم نشه و از همه مهم تر اینکه...

پایانی خوش و شیرین داشته باشه .

نترس

هر روز ...

این عشق یک طرفه را طی میکنم ...

یک
بار هم تو گامی بدین سو بردار ...

نترس ...

جریمه ا
ش با من ...

نترس

خیال بیهوده

گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم

دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد

1 روز

1 ماه

1 سال

از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . .

چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ

وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...

صفحه سفید

یه صفحه سفید، به همراه یک قلم
این بار حرف، حرف نگفته ست
یک حرف تازه
نه از تو...
هی فکر می کنم
هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم
اما
دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند
انگار این قلم
جز با حضور نام تو فرمان نمی برد
در تمام صفحه های دفتر شعرم
در گوشه های خالی قلبم
در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهایم
چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود
مثل درخت در من ریشه کرده ای
 


برگرد

برگرد

یادت را جا گذاشتی


نمی خواهم عمری به این امید باشم

که برای بردنش بر می گردی...

آه حسرت

دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی
گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد
گفتی همیشه آرامی ، همیشه به امید بودنم زنده میمانی
مدتی است که روزها، سرد گذشته ، از سردی هوا، آب چشمه ی عشقت یخ بسته
رگهای قلبم بی آب است، به  یک کویر خشک رسیدن هم بهتر از باریدن باران است
فصل عشق تو، رو به خزان است، با تو بودن مثل رفتن به سوی یک کلبه ی بی نام و نشان است
بی خیال، از عشق نگو ، برایم بهانه ات را بیاور که منتظر شنیدن آنم
تو هنوز کتاب عشق را نخوانده ای و آمده ای به سراغ صفحه آخرش
هنوز باران عشق را ندیده ای و زیر آسمان آفتابی نشسته ای به انتظار باریدنش
اول بیا و بعد بگو میخواهی بروی،  تو هنوز نیامده داری میروی
اگر این است امروز تو ،وای به حال فردایت، دیگر حوصله ندارم سر کنم با غمهایت
بارها رفتی و خودم آمدم به سراغت، اینبار دگر حتی نمینشینم چشم به راهت
باور اینکه تو از خوبها نیستی برایت بسی دشوار است اما این دست خودت نیست، تو همینی
دیدنت حالم را خراب میکند ،زین پس به جای تو  با تنهایی قرار میگذارم
اینگونه قلبم با تنهایی روزهایش را فردا میکند
دلت به حالم نسوزد، اینک این حال من است که سوخته، چشمهای خیسم
به انتهای جاده ای که تو را در آن ندارد چشم دوخته و میشمارد
ثانیه هایی که از رویاهایم فراری اند
به جای نفس آه میکشم و به جای غم حسرت میخورم ، خاطره هایم را جا میگذارم
و دیگر جای قدمهایت پا نمیگذارم...



لبخند

دلشوره مرا نداشته باش !

اینجا هم اتاقی من حسرت توست ،

رنج میخورم ، اشک مینوشم ،

من خوبم ! میدانم با حسرتت چگونه تا کنم ،

فقط برای من بنویس :

" هنوز هم لبخند میزنی؟ "

مبارک باد

باور یه باور

میدونی خیلی چیزا توزندگی ما آدما قبل از این که فکرش رو بکنیم

افسانه میشه .اونم همون افسانه قدیمی که دنبالش شب تا صبح

خواب میدیدم تا کی این افسانه واقعیت بشه وقتی بعضی هاشون

به واقعیت میرسید اون وقت میگفتم کاش هیچ وقت به واقعیت نمی پیوست

ما آدما درکل هم خودمون عجیبیم هم خواسته هامون

کوچیک که هستیم میگیم کی بزرگ میشیم

بزرگ که شدیم میگیم کاش کوچیک مونده بودیم

مرد میشیم بعضی هامون میگم کاش زن بودیم

زن میشیم میگیم کاش مرد بودیم

ای وای این چه بنده ای هست که از سر

صبح تا شب ساز مخالف میزنه

چی بگم خودم هم نمیدونم آخه خودم

هم همش گلایه میکنم از داشته هام

از نداشته هام

ستاره

مثل ستاره اومدی شاید سکوت غم باد شده توگلوی مرا

بادرخششت بگیری.

گفته بودم آهسته بیا از ترس طلوع آفتاب چون میدونستم با اومدن اون

تو میری حالا کو تا شب بشه باز من بین همه ستاره بگردم وبگردم

تا پیدات کنم .

گاهی وقتی پشت اون پنجره قدیمی وقتی شب میشه میشینم از گرگ ومیش

هوا تا سیاهی مطلق وقتی ستاره ها یکی یکی آسمون شب رو پر میکنند

اون وقت تو میای با همه درخششت ومن یه دل سیر باهات درد دل میکنم

آخه کوچیک که بودم بابام میگفت همه یه ستاره دارند ومن از اون میپرسیدم

حتی مردها وبابام میگفت بله بابا منتهی ستاره مردها یه جورایی مردونست

نمیدونم شاید بابا برا خودش دلایلی داشت .

ولی من حالا یک ستاره دارم اندازه دنیا دل داره حرفامو خوب گوش میده

اونوقت آروم میشم .

 

؟؟؟


دوري و دوستي

سلام

شنیدین که میگن دوری و دوستی؟

چقدر این جمله رو قبول دارین؟

من که میگم دوری دوستی که نمیاره، فراموشی میاره. صمیمیت رو از بین می بره.

همین جوری نمی گم. زیاد به این موضوع برخوردم. دوری هایی که نه تنها دوستی ها رو

زیاد نکرد بلکه باعث از بین رفتن مهر و محبت شد.

خیلی وقتا هم دوری کار ساز تره. یعنی نزدیک بودن زیادی باعث میشه یه جور دلزدگی

بوجود بیاره. یه جورایی سیر بشن از هم. یه جورایی به دیدن هم عادت کنن و عادی بشه.

نظر شما چیه؟؟؟