مزار
بر سنگ مزارم بنویسید : در زندگی بارها بالهایم را گشودم تا همچون پرنده ایی سبکبال به پرواز در ایم اما هر بار شکارچی حقیری قلبم را نشانه گرفت و به زمینم کوفت. شاید مرگ پایانی بر این پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهایی..............
بر سنگ مزارم بنویسید : در زندگی بارها بالهایم را گشودم تا همچون پرنده ایی سبکبال به پرواز در ایم اما هر بار شکارچی حقیری قلبم را نشانه گرفت و به زمینم کوفت. شاید مرگ پایانی بر این پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهایی..............
يه اتاقي باشه گرمه گرم .......... روشنه روشن ......... تو باشي، منم
باشم ........ کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.......... تو منو بغلم کني که
نترسم ..........که سردم نشه .........که نلرزم ......... اينجوري که
تو تکيه دادي به ديوار ......... پاهاتم دراز کردي ......... منم اومدم نشستم
جلوت و بهت تکيه دادم .......... با پاهات محکم منو گرفتي ......... دو تا
دستتم دورم حلقه کردي ....... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي
آره.......! بعد چشماتو ميبندي ........ بهت ميگم برام قصه ميگي تو
گوشم؟ ميگي آره.......! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه
گفتن ........ يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن
........ ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ........ رگ خودمو ......... مچ دست
چپمو ......... يه حرکت سريع ........ يه ضربه عميق ........ بلدي که؟
ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ......... تو چشماتو بستي
......... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ......... نميبيني که
سريع مي برم ........ نميبيني خون فواره ميزنه ........ رو سنگاي
سفيد ........ نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم
آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ......... تو داري قصه
ميگي........ من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ........ خون
مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ........
قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ....... حيف که چشمات
بسته است و نميتوني ببيني ........ تو بغلم کردي ........ ميبيني که
سرد شدم ....... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ........ ميبيني نامنظم
نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر
چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ........ ميبيني ديگه نفس
نميکشم ........ چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ........ ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ........ از تنهايي مردن
........ از خون ديدن ........ وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ........ مردن
خوب بود، آرومِ آروم ........ گريه نکن ديگه! ........ من که ديگه نيستم
چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط
گريههات بخندي........ گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه....... دلِ روح
نازکه ....... نشکنش خب..........؟
هیچگاه لحظه جداییمان را حتی در خواب نیز ندیدم.
زندگی را بدون تو یک کابوس میدیدم ، آنقدر تو را دوست میداشتم که قلبم
هیچ احساسی به جز تو نسبت به هیچکس و هیچ چیز نداشت.
دنیا را با تو زیبا میدیدم و هر شب اگر از دلتنگی خوابی به این چشمهای خسته
و گریانم می آمد ، به شوق دیدار با تو به خواب میرفتم.
تو رفتی ، اما عشق در قلب من همچنان زنده است و قلب مرا می سوزاند.
هنوز هم یک مجنونم و منتظر تو هستم ای لیلی بی وفا.
این رسمش نبود ای بی وفا! محبت و وفا را از تو آموخته بودم ، معنای عشق
را تو به من یاد دادی ، اما اینک از دید تو دیگرعشقی وجود ندارد.
سخت است وداع با کسی که لحظه به لحظه به یاد او بودی و تمام زندگی تو بود.
به خدا این رسمش نبود قلبی که دیوانه وار تو را دوست میداشت را بشکنی.
دلت از سنگ نیز سنگتر است.
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، حالا دیگر بهانه ای برای زنده ماندن ندارم.
به چه عشق و امیدی زندگی کنم؟ خوشبختی؟ موفقیت؟
خوشبختی را با تو میدیدم و موفقیتم در گرو عشق تو بود.
تا اشک میریزم به من میگویی بچه ای و تا ابراز علاقه ای کنم به من میخندی
و هیچ احساسی نسبت به من و اشکهایم نداری.
تمام متنهایم در این دفتر عشق را همه از بی وفایی های تو نوشته ام و همه
صفحات این دفتر پر از غم و دلتنگی های من است.
دفتر عشقی که اینک یک دفتر پر از غم است.
دفتر غمم را باز میکنم و زین پس تنها از غم ها و تنهایی و بی وفایی های
تو می نویسم. پس بخوان ای مخاطب ، بخوان و درد مرا بفهم.
او که باید دردم را بفهمد دلش سنگ است و یک ذره احساس محبت و عشق
در وجودش نیست . او که باید بخواند نمی فهمد عشق چیست، شکستن یک
قلب چه دردیست. آری او که باید بخواند دیگر لایق این دفتر عشق و متنهایم نیست.
دلم برایت تنگ می شود
گرچه اینجا نیستی
هر جا می روم
یا هر کار می کنم
صورت تو را در خیال می بینم
و دلم برایت تنگ می شود
دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ می شود
دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود
دلم برای چشم هایمان تنگ می شود که
پنهانی به هم دل می دادند
دلم برای نوازشت تنگ می شود
دلم برای هیجانی که با هم داشتیم تنگ می شود
دلم برای همه چیزهایی که با هم سهیم بودیم تنگ می شود
دلتنگی برای تو را دوست ندارم
احساس سرد و تنهایی است
کاش می توانستم با تو باشم
همین حالا
تا گرمای عشق ما
برف های زمستان را آب کند
اما چون نمی توانم
همین حالا با تو باشم
ناچارم به رویای زمانی که
دوباره با هم خواهیم بود
قانع باشم.
همیشه با تو …
دلم برایت تنگ می شود
گرچه اینجا نیستی
هر جا می روم
یا هر کار می کنم
صورت تو را در خیال می بینم
و دلم برایت تنگ می شود
دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ می شود
دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود
دلم برای چشم هایمان تنگ می شود که
پنهانی به هم دل می دادند
دلم برای نوازشت تنگ می شود
دلم برای هیجانی که با هم داشتیم تنگ می شود
دلم برای همه چیزهایی که با هم سهیم بودیم تنگ می شود
دلتنگی برای تو را دوست ندارم
احساس سرد و تنهایی است
کاش می توانستم با تو باشم
همین حالا
تا گرمای عشق ما
برف های زمستان را آب کند
اما چون نمی توانم
همین حالا با تو باشم
ناچارم به رویای زمانی که
دوباره با هم خواهیم بود
قانع باشم.
همیشه با تو …
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!
گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!
نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!
ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم میکشیدیم رو تخته فکر میکردیم خیلی تمیز شد بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...!
الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم
بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی...
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!
من زانو هایم را به اغوش کشیده بودم
وقتی تو برای اغوش دیگری زانو زده بودی
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
میان این همه
نوشته های مجازی
دلم برای
طعم یک سطر
دست خط واقعی
تنگ شده ست!!!

چشمهايم را ميبندم و تمسك ميجويم
تنها، آرام، غمگين و بي كس
به فكر فرو ميروم و نميدانم
نميدانم چه ميشود پايان غروب سرد و تنهاي من
اي ستاره ي شبهاي سرد من به سراغم بيا تنهايم
غروب سرد تو را ديدم هنگامي كه مرا ميخواندي
اما افسوس كه فهميدم چيزي را كه نبايد ميفهميدم
و تو رفتي رفتي بدون من
من ماندمو تنهايي
وباز هم انتظار.....انتظار....انتظار تا شايد روزي......؟
دوستان خوبم ترجیح میدم اینجا کمی از خودم بنویسم
خیلی تنها شدم مخصوصا از وقتی مادرم فوت کرد حالا هم
خواهرم ازدواج کرده خوشحالم که خواهرم ازدواج کرد خیلی خیلی
اما این روزا خیلی تنها شدم بابام که سرش بنده من تنها شدم دق میکنم
کسی نیست یه کلام باهاش حرف بزنم خیلی خسته شدم
حس میکنم دارم خفه میشم
خـــــــــــــــدا جونم کمکم کن