تـــــــــــــــــــــــــــــو
تو را ز شب هنگامی ادراک
مرا ز تجلای یک بار دیدن تو
تو را ز یک بار مرا رها کردن
مرا همه عمر منتظر ماندن
شب می آید سکوت همه را فرا می گیرد
سکوت جان من همه جا فریاد می زند
برگ سبز تن من زردی را از حفس است
لطیفی تن تو به هزار بار سبز تر از من
چگونه رفته ای که از خیالم نمی روی
کوها خسته اند از نگاه کردن من به آنها
ماه فریاد می زند تو را دگر نمی بینم در روی او
دستهایم دلتنگی می کنند برای گرمی تن تو
رفتنت یک روز بود انتظار در چشم من مانده
مرا این گونه عاشق تو بودن
تو را چگونه معشوقی برای من بودن
من از روی عشق خجالت می کشم
که صورتک او را دزدیدم هیچ نگفتم به او
اما عشق می ماند امروز به یادگار تن تو
افسوس که فردا نیستم عشق می ماند هر روز
اسم تو را ز دیوار خانه نوشته ام
زیباترین رنگ را از تن خیش گرفتم اسم تو را نوشتم
مرا ز تجلای یک بار دیدن تو
تو را ز یک بار مرا رها کردن
مرا همه عمر منتظر ماندن
شب می آید سکوت همه را فرا می گیرد
سکوت جان من همه جا فریاد می زند
برگ سبز تن من زردی را از حفس است
لطیفی تن تو به هزار بار سبز تر از من
چگونه رفته ای که از خیالم نمی روی
کوها خسته اند از نگاه کردن من به آنها
ماه فریاد می زند تو را دگر نمی بینم در روی او
دستهایم دلتنگی می کنند برای گرمی تن تو
رفتنت یک روز بود انتظار در چشم من مانده
مرا این گونه عاشق تو بودن
تو را چگونه معشوقی برای من بودن
من از روی عشق خجالت می کشم
که صورتک او را دزدیدم هیچ نگفتم به او
اما عشق می ماند امروز به یادگار تن تو
افسوس که فردا نیستم عشق می ماند هر روز
اسم تو را ز دیوار خانه نوشته ام
زیباترین رنگ را از تن خیش گرفتم اسم تو را نوشتم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:14 توسط من
|