ستاره
مثل ستاره اومدی شاید سکوت غم باد شده توگلوی مرا
بادرخششت بگیری.
گفته بودم آهسته بیا از ترس طلوع آفتاب چون میدونستم با اومدن اون
تو میری حالا کو تا شب بشه باز من بین همه ستاره بگردم وبگردم
تا پیدات کنم .
گاهی وقتی پشت اون پنجره قدیمی وقتی شب میشه میشینم از گرگ ومیش
هوا تا سیاهی مطلق وقتی ستاره ها یکی یکی آسمون شب رو پر میکنند
اون وقت تو میای با همه درخششت ومن یه دل سیر باهات درد دل میکنم
آخه کوچیک که بودم بابام میگفت همه یه ستاره دارند ومن از اون میپرسیدم
حتی مردها وبابام میگفت بله بابا منتهی ستاره مردها یه جورایی مردونست
نمیدونم شاید بابا برا خودش دلایلی داشت .
ولی من حالا یک ستاره دارم اندازه دنیا دل داره حرفامو خوب گوش میده
اونوقت آروم میشم .
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:12 توسط من
|