+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 16:52 توسط من
|
برای تو می نویسم ، توئی که مدتهاست دردی پنهان را در کالبدم ریخته ایی تا چشمهایم را همیشه بارانی ببینی و لبخندم را تلخ تر از همیشه... من به این امید راه را ادامه می دهم که روزی نشانت را حتی سنگهای مرده و سیاه کنار جاده به من بدهند... مهم نیست پیر و کهنه می شوم ، مهم نیست حتی بمیرم ، مهم این است که برای ثانیه ایی اندک تو را حتی از فرسنگهای طولانی حس کنم ، پس منتظرم بمان! دوستون دارم نظر يادتون نره.