بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک نغمه شوق پرستوهای شاد، خلوت گرم کبوترهای مست، نرم نرمک میرسد اینک بهار، ... خوش بحال روزگار، خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز، خوش بحال سبزه ها و دشتها.... گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 11:47 توسط من
|
برای تو می نویسم ، توئی که مدتهاست دردی پنهان را در کالبدم ریخته ایی تا چشمهایم را همیشه بارانی ببینی و لبخندم را تلخ تر از همیشه... من به این امید راه را ادامه می دهم که روزی نشانت را حتی سنگهای مرده و سیاه کنار جاده به من بدهند... مهم نیست پیر و کهنه می شوم ، مهم نیست حتی بمیرم ، مهم این است که برای ثانیه ایی اندک تو را حتی از فرسنگهای طولانی حس کنم ، پس منتظرم بمان! دوستون دارم نظر يادتون نره.