چشمهايم را ميبندم و تمسك ميجويم

تنها، آرام، غمگين و بي كس

به فكر فرو ميروم و نميدانم

نميدانم چه ميشود پايان غروب سرد و تنهاي من

اي ستاره ي شبهاي سرد من به سراغم بيا تنهايم

غروب سرد تو را ديدم هنگامي كه مرا ميخواندي

اما افسوس كه فهميدم چيزي را كه نبايد ميفهميدم

و تو رفتي رفتي بدون من

من ماندمو تنهايي

وباز هم انتظار.....انتظار....انتظار تا شايد روزي......؟