سکوت

چشمهايم را ميبندم و تمسك ميجويم
تنها، آرام، غمگين و بي كس
به فكر فرو ميروم و نميدانم
نميدانم چه ميشود پايان غروب سرد و تنهاي من
اي ستاره ي شبهاي سرد من به سراغم بيا تنهايم
غروب سرد تو را ديدم هنگامي كه مرا ميخواندي
اما افسوس كه فهميدم چيزي را كه نبايد ميفهميدم
و تو رفتي رفتي بدون من
من ماندمو تنهايي
وباز هم انتظار.....انتظار....انتظار تا شايد روزي......؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 11:2 توسط من
|